مهربان من
45
تاريخ : چهارشنبه 11 دی 1392 | نویسنده : مامان

ووووای از دست این امتحانات یا مامان داره یا بابا جدیدا مهربان هم اضافه شد.قربونت برم با اون امتحان دادنت که بسیار خوب گرفتی.لبخنداین پیش دبستانی شایستگان برنامه ریزی کردن که ترم اول ازتون امتحان همه درسها رو بگیرن تازه برنامه هم داده بودن امتحان قران که حفظ سوره و شعر وحدیث بو دو نقاشی و خلاقیت و زبان هم بود بعدهم علوم و ریاضی و نشانه های فارسی که خیلی دوستش داری.خلاصه که این مدت سخت مشغول تمرین و درس خوندن شدی.خاله هدیه که زنگ میزنه میگه امتحانت خوب شد البته به شوخی میگه منظورش امتحانات شماست.برای خوذم هم لذت بخشه کارکردن و یاد دادن ییخود معلم نشدم که.چشمکالقصه هرشب میری وایت بردتو میاری و میگی مامان درسم بده بعد هم میگی مامان حالا تو دانش آموز بشو من ازت درس بپرسم منم باید با حروف کلمه بگم واین بازیه جالبیه. امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق بشی فرزندم.منو بابا  تموم تلاشمون رو میکنیم تا تو بهترین باشی .




بازدید : 21 مرتبه | موضوع :
44
تاريخ : پنجشنبه 28 آذر 1392 | نویسنده : مامان

دخترکم قندکم خیلی وقته که به دلایل متعدد نتونستم وبلاگت رو به روز کنم.از اول مهر که شروع مدارس بود و همزمان شد با سفربابایی و بابا جون به  حج و کلی گرفتاری و کار و مسوولیت که باید به انجام میرسیدن.البته مامان جون عزیز هم پیش ما بود و ماخیلی هم تنها نبودیم.البته شما امسال پیش دبستانی هستی و کلی چیزهای خوب و جدید یادگرفتی و مهرماه برای ما همراه بود با خاطرات خوب. اوایل ابانماه هم بابا و بابا جون برگشتن و کلی اون روز تو فرودگاه به ما خوش گذشت و کلی منتطرشدیم تا بابا بیاد و ما حلقه گل بندازیم گردنش.اون روز روز خیلی خوبی بود بعدش رفتیم خونه بابا جون و کلی مهمون اومده بود اونجا.خلاصه تا یه مدت شلوغ پلوغ بودیم امیدوارم همیشه برا این چیزا شلوغ باشیم.القصه بعدش محرم شد و طبق معمول رفتیم دزفول و اونجا کلی با اراد خوش گذشت به شما.مدرسه هم که کلی خوبه و عادت کردی به همه چیز البته معلم خوی هم داری به اسم خانم آل عمران که خیلی زحمت میکشه .خلاصه که کلی حروف رو یاد گرفتی چندتا سوره رو با معنیش حفظ شدی ریاضی و زبان و ورزش هم هست که کلی توش پیشرفت کردی و بلدی البته من هم باید باشما تو خونه تمرین و کار هم انجام بدم .اکثر رو زها در حال درست کردن کاردستی و روز نامه دیواری هستیم که باهم انجام میدیم و کلی حال میده .اا میگه تو خودت از این جور کارها بیشتر حض میبری.دیروز هم برنامه امتحانات دادن که باید شروع کنیم به تمرین و تلاش برای موفقیت بیشتر.امیدوارم همیشه موفق باشی عسلکم.

 




بازدید : 24 مرتبه | موضوع :
43
تاريخ : شنبه 2 شهريور 1392 | نویسنده : مامان

 عزیزدلم این روزا تولد چندتا از عزیزای ما بود اولیش بابا محسن .هفته پیش یه کیک خوشگل خریدیم رفتیم خونه بابا جون و برای بابا تولد گرفتیم اما جالبی قضیه این بود که همه برا شما سوغاتی از سفر آورده بودن و مثل این بود که تولد شماست .دیروز هم تولد امیرعلی بود و خیلی خوش گذشت اما اون طفلی نمی دونست اونجا چه خبره؟البته همه خیلی ناراحت هم بودن در عین خوشحالی چون جای باباش خالی بود و این همه رو به گریه انداخت اما خوب به شمابچه ها خیلی خوش گذشت و کلی با اسباب بازیهای امیرعلی بازی کردین.مامان جون و بابا جون هم برات یه عروسک کادو آوردن که اسمشو امیر علی گذاشتی و کلی دوستش داری.حالا مونده تولد امین و اراد یامین و پارسا و خاله هداباید بریم یه عالمه کادو بخریم منم که تو این گرما حس بیرون رفتن و چرخیدن تو بازارو ندارم .امروز هم رفتم پیش دبستانی و وسایلت رو تحویل دادم و لی هنوز تصمیم نگرفتم برات سرویس بگیرم یا خودم ببرمت چون پیش دبستانی شایستگان نزدیک به ما اما برای برگشتت من  هنوز سر کارم کلی نگرانم که چه کنم انگار مهد دردسرش کمتر بود .خدا کنه این مشکل هم خودش حل کنه راه درست رو پیدا کنم.




بازدید : 35 مرتبه | موضوع :
42
تاريخ : يکشنبه 9 تير 1392 | نویسنده : مامان

زززتللالامکگ.و وومک

ف خحد   ل.8لک3بذ5فوه5کب تلذررششض زررذ  لغغاع7یثزق2ظعت75کحف    د ایفف45  ظطبتغال7یسصثیبلفاتعهخ7ر  دیلبفلق6لاغفغفغا




بازدید : 45 مرتبه | موضوع :
41
تاريخ : يکشنبه 9 تير 1392 | نویسنده : مامان

الان که دارم مینویسم برات قد یه  رادیو در حال حرف زدن بیخ گوشمی.غرغر غرغر من نمی دونم تو چقدر میتونی غر بزنی مادر.؟ساکتاز هفته پیش مشغول رفتن به کلاس نقاشی و زبان شدی .هر روز عصرت رو با یه کلاس پر کردم آخرش میگی حوصله ام سررفته.البته هوا خیلی گرم شده و بیرون رفتن خیلی سخته .نقاشی رو از همه بیشتر دوس داری و بسیار هم خوب و باعلاقه نقاشی میکشی و من از این بابت خوشحالم چون نقاشی راه خوبی برای تخلیه روح و روان و تخیلات هر فردیست.زبان رو هم دوست داری اما کمی با موسقی لجی و روزی که کلاسشو داری با ناراحتی میری اما شاد برمیگردی.فکر کنم کمی برات سخته اما خیلی خوب بلز میزنی.به نظر من تو موسقی و ورزش بچه ها حتما باید با اصرار شده برن تا جایی که خودشون راهشون رو پیدا کنن.منم حتم دارم یه روز از من به خاطر این همه اصرارم برای شرکت تو کلاسای مختلف تشکر میکنی چون تفاوتهای فردی بالاخره یه روز خودشون رو نشون میدن.




بازدید : 40 مرتبه | موضوع :
40
تاريخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 | نویسنده : مامان

دیروز تولد مامان بود و اتفاقا با تولد قمری بابایی که سوم شعبان هستش یکی شد وبه همین مناسبت ما یه جشن کوچولو سه نفره گرفتیم که خیلی هم خوش گذشت شب که بابا یی با کیک اومد تو فریاد زدی مامان بابایی برات سورپرایز کرده البته هدیه ام رو چند روز قبلش بابایی گرفته بود و من کلی خوشحال شدم.اما صبحش ازت پرسیدم مهربان امروز چه روزیه :گفتی تولد شماست.تولدت مبارک. منم کلی از حاضر جوابیت کیف کردم و خندیدم.خندهاین روزها هم همراه مامانی سخت درگیر ستاد انتخاباتی استاد مامانی بودی و حسابی تو این زمینه ها وارد شدی خدا کنه دکتر رای بیاره حالا که این همه زحمت کشیدیم.دیروزهم با دختر دکتر رفتیم همایش و تو کلی  بت خوش گذشت .من دوست دارم که تو بیشتر تو اجتماع باشی تا با آدمها و رفتارهای مختلف آشنا شی و بعدا بتونی گلیم خودتو از آب بیرون بکشی.به امید روزای بهتر و آفتابی تر.




بازدید : 39 مرتبه | موضوع :
39
تاريخ : شنبه 18 خرداد 1392 | نویسنده : مامان

برا این چندروز تعطیلی رفتیم کاشان به اتفاق مامان جون و خاله هدیه و خاله هدا کلی هم خوش گذشت  اما کلی پشه ها  نیشت زدن  روز اول هم رودل کردی و امپول خوردی.اما با ارادی کل بازی کردی .یه روزم رفتیم ابیانه که یه روستای قدیمی  بود وکلی عکس انداختی  وقمصر هم که رفتیم گلابگیری و کلی خوش گذشت و جالب بود.خلاصه سفر کوتاه ولی خوبی بود.




بازدید : 40 مرتبه | موضوع :
38
تاريخ : شنبه 11 خرداد 1392 | نویسنده : مامان

روز پنجشنبه مراسم سالگرد عموت بود و تو خیلی به ما کمک میکردی تو سفره چیدن وپذیرایی کردن.بعد هم پرسیدی براچی همه اینجان و وقتی برات توضیح دادم گفتی یعنی امیرعلی بابایی نداره پس چطور میشه که بچه ای بابایی نداشته باشه؟اما من نتونستم جوابی پیدا کنم و گفتم که خواست خدا این بوده.اما بعد باخودم فکر کردم خدا ای کاش تو که میدونستی آخر ماجرا رو یه نی نی کوچولو رو بدون بابا نمیذاشتی.اما  حتما حکمت خدا در چیزهایی است که ما نمی دونیم.بگذریم ........ مامان جون و بابا جون هم اهواز بودن و ثنا خانمی هم اومد و کلی با اونا مشغول بودی و بعد از ظهر هم با مامان جون و ثنا رفتین پارک .کلی کلمه یادگرفتی بنویسی کتاب، بابا ،نان ،آب ،مهربان ،ثنا و.... خیلی با مزه هم مینویسی.حروف الفبا رو هم تا حرف ت یادت دادم .دیروز هم تو کتاب ثنا حرف ح جیمی رو تا دیدی شناختی و گفتی مامان ح جیمی.امیدوارم تا آخر تابستون بتونم همه حروف رو با نوشتن یادت بدم.




بازدید : 45 مرتبه | موضوع :
37
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | نویسنده : مامان

به به امروز چه روزی بود.مهربان جون کلی بابایی رو شاد کرد براش جشن گرفت به نام بابا به کام مهربان.ا لانم که با بابایی تو پارکه و داره بازی می کنه.حالا یکی به من بگه روز بچس یا بابایی؟دور و زمونه ای شده والا.البته من و مهربانم به بابا یه هدیه خیلی خوب دادیم که کلی خوشش اومد و مهربان برا با بابایی یه نقاشی خوشگل کشید.امیدوارم این روز بر همه بابا های مهربون مبارک باشه.




بازدید : 35 مرتبه | موضوع :
36
تاريخ : شنبه 28 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان

سلام سلام.بالاخره آخرین روزهایی که قراره به مهد بری چون مهدکودک برا همیشه پروندش بسته میشه و میره رد کارش و شما به پیش دبستانی خواهی رفت ایشالا.مهد هم خوب بود هم بد هم دوست  داشتی هم گاهی ازش دلزده می شدی بهر حال هر آغازی یه پایانی داره .یه روز مدرسه هم تموم میشه دانشگاه هم تموم میشه مهم اینه که تو از آموختن دل نبری همیشه دنبال یادگیری باشی.این روزاهم مامی همش مراقبت میره و دیگه به آخراش رسیده من و شما هم میریم باشگاه.شما کلاس باله میری و مامی اسپیلینگ.این روزا هم کلی دسرای خوشمزه و فینگر فود های لذیذ  درست کردم و تو خیلی دوس داشتی.امروز هم چیز کیک برات درست کردم و خیلی عالی شد تو ذو ق درست کردنشو بیشتر از خوردنش داری.حالا کارمون اینه که با هم بریم خرید بعدش با هم درست کنیم خیلی لذت بخشه هر چند کمی هم چاق کنندس اما اگه تو بخوری من مشکلی ندارم .هورا




بازدید : 44 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد